بیزاری

پیرمرد در خانه را باز می کند. پیرزن خانۀ روبرویی به دو جوان رهگذر چیزی می گوید. پیرمرد از این سر کوچه می پرسد: «پسرم چی می خواد؟ »و با اشارۀ سر پیرزن را نشان می دهد. یکی از پسرها می گوید: می گه از سر کوچه برام یه نون لواش بگیر. پیرمرد می گوید: عصر جمعه ای که نانوایی بازنیست! پسر دیگر می گوید: حاجی داری یه نون بهش قرض بدی؟ پیرمرد می گوید:  صبر کن و از همانجا سرش را به طرف داخل خانه برمی گرداند و صدا می زند: خانم از تو یخچال یه نون لواش می دی؟ به داخل می رود. زنش  می گوید خوب دو تا ببر. بندۀ خدا پیرزن! پیرمرد تا نان را بیاورد با صدای بلند معلوم نیست با کی مشغول گفتگو است: 4 تا 5 تا بچه داره، یکی شون نمی یاد یه سر بهش بزنه، تو خونۀ مستاجری پیرزن رو تنها گذاشتند به امون خدا. از آق والدین هم نمی ترسند! خودش حقوق داره، با همون حقوق خودش می گذاشتندش سالمندان حداقل این همه دست به دامن همه نمی شد. هر روز یه مشکلی داره! یه روز کولرش خرابه. یه روز برقش قطع شده.یه روز دیگه یخچالش کار نمی کنه!

/ 0 نظر / 15 بازدید